از آنجایی که شما پشت وکیل مدافع خود پناه گرفتهاید و انتقادات منتشر شده را با دقت رصد میکنید، بدون هیچ توضیح اضافی فقط همین را میگویم که به عنوان یک خبرنگار انتظار داشتم شما در عوض شکایت کردن از منتقدان خود و گریه کردن مقابل دوربین زنده تلویزیون، شغل مجریگری و خوانندگی برای کودکان را کنار بگذارید.
میدانم برای رسیدن به این موقعیت خیلی تلاش کردید، اما جشن زنده خاله شادونه، مسابقه فوتبال نیست که اگر جایگاه تماشاگران فرو بریزد و چند نفر کشته شوند، استمرار آن باعث رنجش خاطر کسی نشود. شما قرار بود چند ساعت کودکان را شاد کنید و بروید. شما با اتومبیل به سوی تهران رفتید، اما آن سه کودک همزمان به سوی آسمان رفتند. قبول کنید که شکست خوردید. وقوع تلفات انسانی هنگام اجرای یک برنامه برای خردسالان به هر دلیلی قابل پذیرش نیست.
شما یک «مادر» نیستید که درک کنید وقتی یک بچه برای دیدن خاله شادونه ذوق دارد و بالا و پایین میپرد و دست میزند و جیغ و هورا میکشد و چند ساعت بعد پیکر بیجان او در آغوش مادرش رفته رفته سرد میشود، چه احساسی در پی دارد. اشکی که برای چند ثانیه مقابل دوربین و از چشمان شما سرازیر شد، در مقایسه با زجههای مادران و خانوادهها و اطرافیان آن سه کودک هیچ محسوب میشود.
من توقع داشتم که شما به جای اشک ریختن و التماس کردن و وکیل گرفتن، خداحافظی کنید. این کوچکترین کاری است که میتوانید برای ابراز همدردی با خانوادههای قربانیان و مردمی که با شنیدن خبر این فاجعه رنجیدند، انجام دهید. این اقدام شما هیچ چیزی را عوض نمیکند، اما بهتر از چنگ و پنجول کشیدن به در و دیوار و دست و صورت دیگران برای حفظ موقعیتتان به عنوان «مجری محبوب کودکان» است.
کاش در عوض استخدام وکیل برای شکایت از منتقدانتان، ایشان را برای دفاع از حقوق بازماندگان قربانیان حادثه راهی دادسرا میکردید. اما تلاشتان بیهوده است، زیرا من شک دارم که شما همچنان باز هم محبوب باشید. حالا به خاطر انتشار این یادداشت میخواهید از من هم شکایت کنید؟
امروز تلفنی با کارتونیست اراکی که با حکم 25 ضربه شلاق مواجه شده، صحبت کردم. به شدت ترسیده بود و گفت که به این حکم اعتراضی ندارد و حاضر نیست حتی یک کلمه در این رابطه صحبت کند. به او گفتم که پرونده او میبایست در دادسرای مطبوعات مطرح میشد نه این که در دادگاه کیفری باشد، اما باز هم التماسم که به این قضیه نپردازم و تماس را قطع کرد.
معلوم نیست به این بنده خدا چه چیزهایی گفتهاند که تا این حد خودش را رها کرده و به دست سرنوشت سپرده است. درباره این موضوع تحقیق کردم به نتایج تازهای دست یافتم. به زودی گزارش آن را منتشر خواهم کرد.
حدود 10 سال است که قصد داشتم این نامه را بنویسم، ولی اکنون تصمیم به اجرای آن گرفتم:
شما ازدواج کردهاید و یک همسر و دو فرزند دارید و از صبح تا شب در محل کارتان سخت به فعالیت و تکاپو مشغول هستید تا آخر هر ماه 800 هزار تومان پول وسط سفره بریزید و زندگیتان سپری شود و ناراضی هم نیستید. یک روز برادر همسرتان از شهرستان به خانهتان میآید و تصمیم میگیرد یک هفته آنجا بماند.
شب دوم اقامت او وقتی به خانه برمیگردید، بچهها با خوشحالی میگویند با دایی به پارک رفتهاند و خیلی خوش گذشته است. شب سوم میشنوید که دایی آنها را به سینما 5 بعدی برده است. شب چهارم میگویند دایی برایشان قصه تعریف کرده. شب پنجم دایی و بچهها در بام تهران داخل چادر میخوابند و آنها را نمیبینید. شب ششم میبینید دایی به بچهها یاد داده که چطور وقتی بزرگ شدند تیغ ریشتراش را در دست بگیرند و به صورتشان فوم اصلاح بمالند.
در نهایت شب آخر وقتی دایی میگوید که فردا آنجا را ترک میکند، بچهها گریه میکنند و خودشان را به در و دیوار میکوبند و میگویند: «دایی دوستت داریم، نرو!» و در آن لحظه شما به فکر فرو میروید که چرا تا به حال بچهها نگفته بودند: «بابا، دوستت داریم!»
شما تصمیم میگیرید از آن لحظه به بعد با دایی لج باشید و دیگر او را به خانهتان راه ندهید و در فامیل هم کلی پشت سرش حرف بزنید و بگویید که در زمان مجردی بچههای مردم شیرین هستند و مهم بچه خود آدمی است و تا میتوانید او را بکوبید. اما آیا در حقیقت دایی مقصر است؟ اینطور فکر میکنید که او قصد داشته میان شما و فرزندانتان فاصله بیاندازد؟
دایی فقط کارهایی را انجام داده که شما به عنوان پدر وظیفه اجرای آن را بر عهده داشتید، ولی تصور میکردید همین که نان باگت و ماست بادمجان و پیتزا تنوری و لباس و مدادنوکی و بستنی میخرید، پدر خیلی خوبی هستید. اگر تا پیش از این همسرتان از شما میخواست بیشتر برای بچهها وقت بگذارید، همیشه عصبانی میشدید و سختیهای شغلتان را به رخ میکشیدید و میگفتید که باید شکرگزار باشند چنین پدری دارند و خیلیها از این نعمت محروم هستند و بابایشان یا کتکشان میزند، یا یک همسر دیگر دارد، یا در زندان است، یا معتاد است و یا قاتل فراری است.
به این فکر میکنید که دایی در آن یک هفته روی هم 100 هزار تومان هم خرج نکرده، اما شما در سالهای اخیر چند برابر این مبلغ را در خانه هزینه کردهاید. خودتان هم میتوانستید بچهها را به پارک و سینما 5 بعدی ببرید، برایشان قصه تعریف کنید، شب داخل چادر مسافرتی بخوابید و اصلاح کردن صورت را یادشان بدهید. پدر بودن یعنی همین، اما همیشه تصور اشتباهی از آن داشتید. این خود شما بودید که وظیفه خودتان را به خوبی انجام ندادید و میخواستید بچههایتان هم انتظار بیشتری نداشته باشند. اما اکنون آنها میدانند که شما پدر کاملی نبودهاید.
آقای صداوسیما!
چیزی که مردم را به سوی شبکههای ماهواره هل داده، سختگیریهای شما در نشان دادن زندگیشان بوده است. شما همیشه این سیاست را دنبال کردید که: «مخاطب هر چیزی که من میپسندم را باید ببیند، دوست ندارد هم باید ببیند، هیچ غلطی هم نمیتواند بکند!» و برای همین است که قشری از مردم در خانه و مهمانی و پارک و دشت و صحرا از خانوادهشان فیلم میگیرند و آن را برای شبکههای ماهوارهای آپلود میکنند و آخرش هم میگویند: «آی لاو یو فلانی!»…
آقای صداوسیما!
تا به حال چند مخاطب رسانه ملی در نامههایشان نوشتهاند: «دوستت داریم، صداوسیما؟»
آقای صداوسیما!
خیلیها تصور میکنند تنها دلیل موفقیت برخی شبکهها و برنامههای ماهوارهای، خرج کردن پول هنگفت یا نوآوری در برنامهسازی است، اما در حقیقت رمز موفقیت آنها این است که جای خالی شما را پر میکنند. آنها هر چیزی که مردم در صداوسیما نمیبینند را نشان میدهند. این شبکهها هر کاری که شما انجام ندادید و نمیدهید را تبدیل به تصویر میکنند.
آقای صداوسیما!
برنامه یا گزارشی که شبکههای ماهوارهای یک هفته برای ساخت آن زمان صرف میکنند، در گروههای وابسته به شما دو روزه و حتی گاهی با کیفیت بهتری انجام میشود. اما بیتوجهی شما به محتوای برنامهها، دانش و تجربه متخصصان و کادر فنی سازمان را هم تحت تاثیر قرار داده و با بیانصافی باعث شده که تواناییهایشان دیده نشود.
آقای صداوسیما!
خیلی چیزها عوض شده. خیلی اتفاقات دیگر رخ نمیدهد. اگر مصاحبه رئیسجمهور را کامل پخش نمیکنید، دفتر ریاست جمهوری خودش این کار را انجام میدهد. در طول تاریخ صداوسیما، چه زمانی چنین اتفاقی سابقه داشته است؟ شما خودتان را با زمان هماهنگ نکردهاید. شما هنوز از «ملت همیشه در صحنه» و «مشت کوبیدن بر دهان استکبار جهانی» حرف میزنید، در حالی که مردم دیگر آن را نمیشنوند، چون سالهاست ادبیات جامعه تغییر کرده است، اما خودتان هنوز قدیمی فکر میکنید.
آقای صداوسیما!
شما به این افتخار میکنید که مدیرانتان در خانههایشان ماهواره ندارند. وقتی آنها نمیدانند در آن شبکهها چه میگذرد، چگونه انتظار دارید بتوانند رقابت ایجاد کنند؟ به همین دلیل است که وقتی یک تهیهکننده طرح یک برنامه ماهوارهای را میدزدد و به مدیران شما میدهد، بدون هیچ مشکلی تایید میشود و زمانی که روی آنتن رفت، همه انتقاد میکنند که صداوسیما کپیکاری کرده و شما هیچ پاسخی برای آن ندارید.
آقای صداوسیما!
چرا اینطور فکر میکنید که هر کسی از شما انتقاد کند، بر علیه شماست؟
آقای صداوسیما!
چرا یک دختر پنج ساله باید از یک پسربچه بپرسد: «با من ازدواج میکنی؟» و تا زمان شنیدن پاسخ، گلوی او را فشار دهد؟ چرا بخشی از مردم فارسیوان را به شبکههای متعدد شما ترجیح میدهند؟
آقای صداوسیما!
کجای دنیا مردم 5 هزار دلار پول میدهند که کسی بیاید از جشن کوچک عروسیشان فیلم بگیرد و یک دیوی دی تحویلشان بدهد؟ این تصاویر به چه دردی میخورد؟ علت آن است که دوست دارند فیلم خودشان یا ماهواره را در السیدیهای قسطی که خریدهاند تماشا کنند، نه برنامههای شما را!
آقای صداوسیما!
تلویزیونی که مردم را نشان نمیدهد، به چه دردی میخورد؟ شما از مجلس بودجه میگیرید و از صاحبان صنایع و سازمانها هم پول هنگفتی بابت آگهی به دست میآورید، پس چرا باز هم از مردم طلبکار هستید و برای سریالهایتان خرج نمیکنید؟
آقای صداوسیما!
شاید علت تکثیر و تولید شبکههای جدید، این باشد که شما فکر میکنید مردم به خاطر متعدد بودن شبکههای ماهوارهای آن را تماشا میکنند. اما این حقیقت ندارد. آنها در نهایت دو یا سه کانال را انتخاب میکنند و به تماشا مینشینند. کسی همزمان 50 شبکه را نگاه نمیکند.
آقای صداوسیما!
شما باید طرز تفکر خودتان را تغییر دهید.
آقای صداوسیما!
من نه به عنوان یک طنزنویس و نه به عنوان نویسنده اینها را گفتم. من به عنوان کسی با شما صحبت میکنم که برای نخستینبار در تاریخ صنعت فیلمسازی تلویزیون و سینمای ایران، یک اتومبیل صفر کیلومتر را برای مچاله شدن مقابل دوربین آوردم و هیچوقت به کسی نگفتم که پس از آن چه بلاهایی بر سرم نازل شد. اگر من علیه شما بودم، با آن اتومبیل صفر کیلومتر به مسافرت میرفتم، نه این که به آهن قراضه تبدیلاش کنم تا سریال شما قشنگ شود!
آقای صداوسیما!
هربار ما خواستیم شما را آباد کنیم، خانه خودمان ویران شد.
آقای صداوسیما!
درهای جامجم را باز کنید! ما سالهاست پشت در خوابیدهایم.
آقای صداوسیما!
حداقل درهای رادیو را باز کنید.
آقای صداوسیما!
درها را هم باز کردید، به حرفمان گوش دهید، نه این که مجبورمان کنید طبق سنتهای قدیمی شما عمل کنیم.
آقای صداوسیما!
اگر قرار است درها را باز کنید و برای پیشنهادات ما ارزشی قایل نباشید، درها را همان بسته نگاه دارید، بهتر است.
مدت طولانی از آخرین دروغ سیزده که منتشر کردم میگذرد و دیگر تمایلی به تکرار آن ندارم. به این نتیجه رسیدهام که بخشی از جامعه ما جنبه دروغ سیزده را ندارد، همانطور که جنبه موبایل، SMS، اورکات، فیسبوک، چت و اتومبیل را نداشته است.
هرچند انتشار این شوخیها هیچ تاثیری روی موجودی حساب بانکی من نداشته، اما این در حالی است که امروز تحریریه برخی رسانهها حقوق میگیرند تا علیه دیگران دروغ منتشر کنند.
اخیرا بعضی مسوولان برای فرار از اتهامات وارد شده به سازمان متبوعشان، برخی اخبار منتشر شده را «دروغ سیزده» نامیدهاند که همین موضوع باعث عصبانیت خبرگزاریها و سایتها شده است. اما برخی رسانهها به گونهای درباره دروغ سیزده صحبت میکنند و برای اثبات گناه کبیره بودن آن آیه و حدیث نقل میکنند که گویی خودشان تا به حال هیچ خبر دروغی را منتشر نکردهاند.
این سایتها بسته به قدرت خود و یا با اتکا به حامیان مخفی خود، به هر شخص و مقام و گروهی برچسب اتهام میچسبانند و روی آن پافشاری نیز میکنند تا حریف را از میدان خارج کنند.
یکی از شبهای اسفندماه 88 به دستور استاندار تهران و رئیس اتاق مدیریت بحران، راس ساعت 23 به تمامی دستگاهها و نهادهای مسؤول و عضو کمیته بحران از طریق SMS اطلاعرسانی شد تا به سرعت خود را به استانداری تهران اتاق بحران برسانند. آن شب قرار بود سناریوی تعریف شده وزارت کشور مبنی بر وقوع زلزله در تهران برای ارزیابی توان عملیاتی ستاد مدیریت بحران کشور اجرا شود، اما خیلی از مسؤولان با این تصور که محتوای آن SMS مبنی بر وقوع زلزله 7 ریشتری در بومهن تهران دروغ سیزده است، در منزل خود پتو را روی سرشان کشیدند و به خواب خود ادامه دادند.
زمانی که در اسفندماه 83 دروغ کج شدن برج میلاد مطرح شد، تکذیب آن برای واحد مرکزی خبر و رسانههایی که آن را با هیجان اعلام کرده بودند، دشوار بود و حاضر به این کار نشدند. همین باعث شد در همان ساعات نخست خبر کج شدن برج میلاد از کنترل رسانههای ایران خارج شد و چنان پیش رفت که گزارش آن به مقر سازمان ملل متحد در نیویورک هم رسید و آنها با نگرانی وضعیت تهران را پیگیری میکردند.
نباید دروغ سیزده را با شوخی سیزده یکی دانست. شایعاتی که مردم را غمگین میکند یا میهراساند، توسط افرادی منتشر میشود که نصفه شب در کوچه فریاد میزنند: «آتش!» و فرار میکنند و تا صبح از خوشحالی خوابشان نمیبرد. از تابستان 88 تاکنون دروغهای بسیاری در فضای اینترنت دیدهام که هرچند کودکانه بوده، اما مخاطب داشته و باور شده است. اما از آنجا که افشای این دروغها به درگیریها در فضای مجازی دامن میزند، بیشتر مواقع درباره آن اقدامی انجام ندادهام. اما تاکنون در چند دانشگاه علوم اجتماعی و روانشناسی درباره کنترل شایعه در جامعه صحبت کردهام و در آنجا به دروغهای داغ روز و راههای شناسایی آن اشاره کردهام.
کسانی که قرار است در آینده خنثیکننده بمب باشند، ابتدا ساختن آن را فرا میگیرند. اگر قرار است بتوانید شایعه را کنترل یا خاموش کنید، ابتدا باید بدانید چطور یک خبر غیرواقعی را منتشر کنید. با آن که تجربههای خاصی در این زمینه کسب کردهام، اما تنها در موارد اندکی دعوت به همکاری شدهام.
چند سال قبل یک نفر که نمیتوانم به نام او اشاره کنم، فیلم خصوصی بازیگر سریال نرگس را برای من ارسال کرد و پرسید که چطور میتوانم به او کمک کنم. آن زمان ماجرا هنوز در حد یک شایعه بود و بدون اتلاف وقت تلاش کردیم تا آتش آن را خاموش کنیم. اقدام ما چنان مؤثر بود که نیروی انتظامی نیز همان شیوه را برای کنترل گسترش خبر در پیش گرفت. ما تقریبا موفق شده بودیم، اما برخی نشریات زرد ناگهان با عصبانیت روی خبر انتشار فیلم مانور دادند و چنان روی بزرگنمایی آن اصرار داشتند که گویی منافعشان در خطر بود.
گروهی از نشریات زرد توسط دستاندرکاران سینما حمایت مالی و یا حتی اداره میشوند. این قابل قبول نبود که نشریهای چنین شرایط مدیریتی را داشته باشد ولی با پرداختن به موضوع فیلم خصوصی یک بازیگر جوان و خوشآتیه، جامعه را به تماشای آن ترغیب کند. پس از آن که جنجال ایجاد شد، دیگر کاری از کسی ساخته نبود. اما این پرسش که نشریات زرد چه منفعتی را دنبال کردند، ذهن من را درگیر خود کرده بود. برای همین شروع به تحقیقات کردم تا به نتیجه رسیدم.
گروهی قصد حذف «زهرا امیرابراهیمی» و ضربه وارد کردن به تیمهایی که با آنها کار میکرد را داشتند و موفق نیز شدند. در آن زمان ماجرا پلیسی و قضایی شده بود و بازگو کردن حقایق پشت پرده هیچ تغییری در وضعیت خانم ابراهیمی ایجاد نمیکرد و بیفایده بود. زمانی هم ماجرای انتشار فیلم خصوصی یک بازیگر دیگر مطرح شد که به سفارش خبرگزاری «ایرانیوز» آن را دنبال کردم و متوجه شدم که فروشندگان سیدی با هدف پولسازی برای خودشان این شایعه را ایجاد کردهاند تا باز هم شبها با لودر اسکناس به خانههایشان ببرند، همانطور که برخی رسانهها از راه دروغپردازی کسب درآمد میکنند.
اسم من میترا است و 25 سال سن دارم. حدود 60 کیلو وزن دارم و قدم 170 است برای همین در میهمانیها خیلیها بهم زل میزنند. خیلی شیطون هستم و دوست دارم از زندگیام لذت ببرم. این را هم بگویم که عاشق ناتالی پورتمن هستم و اگر به حساب تعریف از خودم نگذارید، کمی هم از نظر چهره و فرم بدن بهش شباهت دارم. داستانی که میخواهم تعریف کنم، برمیگرده به سه سال پیش که خیلی بچهتر از الان بودم.
اون زمان تازه به دانشگاه رفته بودم و شانس آوردم پشت کنکور نماندم تا پدر و مادرم هر روز و هر ساعت بهم سرکوفت بزنند. در هر حال، ماه دوم یا سوم دانشگاه بود که یک روز به خانه آمدم و دیدم که همکار مادرم به خانهمان آمده. یک زن 50 ساله مهربان و چاق بود. سلام کردم و توی اتاقم رفتم. حوصله نداشتم دوباره به هال بروم تا مانتو را به جالباسی آویزان کنم. مانتو را همانجا در آوردم و روی صندلی انداختم. از این که میهمان غریبه داشتیم، احساس خوبی نداشتم. روی تخت دراز کشیدم و چشمهایم را برای چند دقیقه بستم، اما خوابم برد. چند دقیقه بعد با صدای سلام و علیک که از هال شنیده میشد، بیدار شدم. گوشهایم را تیز کردم و فهمیدم که پسر دوست مادرم که اسمش هم رامین بود، به خانهمان آمده است. کنجکاو شدم ببینم چه شکلی است، اما حوصله نداشتم مانتو بپوشم و اتاق بیرون بروم. بیخیال فضولی شدم و دوباره خوابیدم. این دفعه وقتی بیدار شدم، دیدم یک پسر غریبه بالای سرم ایستاده است. تا خواستم از وحشت جیغ بکشم، او دستش را روی دهانم گذاشت. خیلی ترسیده بودم، اما نمیفهمیدم چطور خودش را به اتاق من رسانده بود. برای یک لحظه تمام پاکی و معصومیت خودم را نابود شده دیدم. داشتم بالا میآوردم. آرزو کردم کاش میتوانستم جیغ بلندی بکشم، اما نمیشد. برای همین زیر گریه زدم. اما پسر هنوز دستش روی دهانم بود و به من اجازه نمیداد که حرکتی کنم. در همین لحظه سوهان ناخن را از روی میز کنار تخت برداشتم و به صورتش ضربه زدم. یهو من را ول کرد و دیدم که سوهان ناخن توی چشمش فرو رفته. خون تمام صورتش را پر کرد. از ترس جیغ بلندی کشیدم. پسر که انتظار نداشت بهش حمله کنم، پتو را برداشت و دور سرم پیچید و آن قدر فشار داد تا خفهام کند. آنقدر محکم پایش را چنگ انداختم که رهایم کرد. وقتی پتو را از روی سرم کنار زدم، به طرفش حمله کردم و دستش را گاز گرفتم. مزه خون را در دهانم احساس کردم. در همین لحظه چاقویی از جیبش در آورد و آن را داخل گلویم فروکرد. خون فواره زد و به دیوارها پاشید. این نکته را به شما یادآوری میکنیم که انتهای این داستان توسط هکرهای تحت استخدام پلیس فتا وابسته به نیروی انتظامی دستکاری شده بود تا حالتان گرفته شود و دیگر در اینترنت دنبال این چیزها نگردید. حالا وقتی اینترنت ملی راهاندازی شود، دیگر از این چیزها نمیتوانید پیدا کنید.
به دنبال انتشار عکس فتوشاپی «بوگاتی یک آقازاده در تهران» در اینترنت که به لطف پیگیریهای دوستان خبرنگار به جنجال تبدیل شد، بسیاری از کاربران این پروژه را به من نسبت دادهاند، در حالی که نقشی در آن نداشتهام. با آن که تاکنون شوخیهای مختلفی را منتشر کردهام، اما با «آقازادهها» شوخی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت.
پدیده آقازادهپروری، از همان دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی آغاز شد و تاکنون نیز ادامه داشته و فقط مختص دولتهای نهم و دهم نیست. نکته جالب این است که در زمان آقای خاتمی، بسیاری از روزنامهها نسبت به این موضوع بیتفاوت بودند، چون آقازادهها «دوم خردادی» بودند. اما از سال 1384، دوباره خیلیها روی فعالیت آقازادهها حساس شدند و به رصد آن پرداختند، زیرا پرزیدنت احمدینژاد قول داده بود در دولتش از این خبرها نباشد.
آقازادهها همیشه در بهترین شغلها مشغول به کار بودهاند، کاسبیشان چرب و روغنی است، علاف مجوز نیستند و در هیچ صفی هم نمیایستند. اما آنها بیشتر مواقع تابلو نیستند و ترجیح میدهند پشت پرده باشند. این که یک آقازاده بخواهد بوگاتی، هامر یا لامبورگینی سوار شود، اتفاقی غیر منطقی و احمقانه است. البته نباید فراموش کرد که آزاد شدن واردات اتومبیل خارجی به ایران را باید مدیون آقازادهها بود. آنها میخواستند خودروهای مدرن سوار شوند، اما با این عمل تابلو میشدند و میدانستند که اگر با BMW X3 در شر بچرخند، مردم خواهند گفت: «اووو…. این را دیدی؟ ماشین پسر فلانی بود!» پس تصمیم گرفتند واردات اتومبیل را آزاد کنند تا با افزایش تعداد اتومبیلهای لوکس، میان آنها پنهان شوند.
گاهی با خودم فکر میکنم کاش یک آقازاده بودم. نه به این دلیل که پیتزافروشی زنجیرهای افتتاح کنم، مافیای X-Box را هدایت کنم یا در پاتایا صاحب رستوران باشم. اگر من یک آقازاده بودم، میتوانستم کتابهایم را روانه بازار نشر کنم، داستانهای که نوشتهام را تبدیل به فیلم کنم و در جهت تغییر روحیه مردم کشورم بکوشم، بدون این که زیرآبم را بزنند، اثرم را یواشکی از دور نهایی داوری جشنواره خارج کنند و ایدههایم را بدزدند و تبدیل به فیلم کنند.
آقازاده بودن، بد نیست. آنها هم به مملکت و مردم خدمت میکنند.اما کاش من هم یک آقازاده یا خانمزاده بودم.
خانوادهها در زندگی یکدیگر سرک میکشند، همسایهها میخواهند چشم همدیگر را کور کنند، اگر در غذایی گوشت نباشد نمیتوان آن را جلوی مهمان گذاشت، سازمان میراث فرهنگی در عوض حفاظت از آثار و ابنیه تاریخی بر اضافه شدن آش به منوی رستورانها اصرار میورزد، برخی در خیابان چنان لباسهایی میپوشند که در پاتایا هم مشابه آن پیدا نمیشود، تا وقتی کسی زنده است حضورش برایمان اهمیتی ندارد ولی وقتی فوت شد خودمان را داخل قبرش پرتاب میکنیم و میگوییم ما را هم با او خاک کنید، کودکان اجازه دارند هر فیلمی را آزادانه و بارها و بارها تماشا کنند، در ماه رمضان همه سریالها درباره مرگ است، تهیهکننندگان سینما تنها به پول میاندیشند، هنرمندان فعال به کسب مقام در جشنوارههای خارجی فکر میکنند، خانه سینما به جای رسیدگی به وضعیت هنر هفتم سیاسی شده و مانند مجمع تشخیص مصلحت نظام بیانیه صادر میکند، روزنامهها خبرهایشان را از روی سایتهای خبری کپیبرداری میکنند، مسافرکشهای شخصی در غیاب رانندگان تاکسی مشغول افزایش قدرت سلطه خود بر خیابانهای پایتخت هستند، پلیس با راپل به شکار دیش میپردازد، هزاران نفر برای تماشای مراسم اعدام کله صبح در خیابان تجمع میکنند، نیکی کرمی همچنان در پی شهرتطلبی است و در سینما بلیت میفروشد، دو تن از سفیران حسن نیت ایرانی یونیسف منفعل هستند چون انتخاب آنها اشتباه بوده، قهرمان ملی و افتخار فوتبال کشور علاوه بر مجالس جشن و عروسی در تلویزیون هم مورد تمسخر قرار میگیرد، رضا صادقی از روی دست خودش کپی میکند و نام آلبوم جدیدش انکار آلبوم قبلی است، هنرپیشههای تلویزیون کارگردان فیلمهای ویدئویی میشوند، مردم فیلم را از بقالی میخرند، در مترو کسی کتاب غیر درسی به دست ندارد، بیشتر روزنامهها یا دولت را میکوبند یا از شهرداری تهران تعریف میکنند، افرادی که هنوز سنشان به 30 نرسیده درباره اختلاس 3000 میلیاردی اظهارنظر میکنند، مجلههای زرد با قیمتی بیشتر از کتاب در دکهها عرضه میشوند، همه از بیپولی مینالند اما گوشی موبایل 300 هزار تومانی در جیبشان است و هر سه روز یکبار آدامس 4000 تومانی میخرند، رامبد جوان هنوز سینما را در تمسخر زوجین میبیند، در طول 24 ساعت شبانهروز در فیسبوک به دنبال چیزی میگردیم که نه میدانیم چیست و نه کسی تا به حال پیدایش کرده، فیلمی درباره طلاق زن و شوهر با اصرار برخی جریانها پرفروشترین میشود، بازیگران برای پول در فیلم دهنمکی ایفای نقش میکنند و پس از اکران آن از کار خود ابراز ندامت میکنند، کسی یادی از جمشید اسماعیلخانی و سروش خلیلی و منوچهر نوذری نمیکند، خیلیها با سیاهنمایی و فقیر و بدبخت نشان دادن جامعه ایران به شهرت جهانی رسیدهاند اما اکنون پرستیده میشوند، فقط هنرمندی که مچبند رنگی به دست کند «مردمی» نامیده میشود، کودکان نمیدانند در آینده میخواهند چه شغلی داشته باشند، شب همراه اعضای خانواده گشنه دور هم جمع میشویم و کسی وقت درست کردن غذا ندارد چون باید برنامه «بفرمایید شام» را تماشا کنیم… واقعا ما صبحها برای چه از خواب بیدار میشویم؟
ما در خانه نشستهایم و همه چیز را به گردن سیاست میاندازیم.
باید مراقب باشیم عشق به مردم از زندگیمان حذف نشود. اگر روزی این اتفاق رخ دهد، زامبی خواهیم شد. زامبیهایی که فقط به بقای خود فکر میکنند. در این میان مدیران و هنرمندانی که وظیفه روح بخشیدن به جامعه را بر عهده دارند، باید در نقش خود تجدید نظر کنند. اگر هنرمندی خود را فارغ از این وظیفه میداند و خانهنشینی را ترجیح داده است، بیانصافی است اگر در کنار مردمی زندگی کند که نیازمند هنر و نبوغ او هستند.
همزمان با روز خبرنگار، به استحضار همكارانم در رسانهها و سايتها و نشريات پارسيزبان ميرسانم كه پس از افتتاح صفحه فيسبوك «فرنود راستگو» و هجوم پرسرعت كاربران به سوي آن، متوجه آلوده شدن اين صفحه شدم و بنابراين براي پيشگيري از اتفاقات جانبي، وال آن را مسدود كردم تا كاربران قادر به نوشتن پيام نباشند. اما گروهي كه ميتوان از آنها به عنوان «اشرار آنلاين» ياد كرد، از اين اقدام ناخوشنود شدند و حملات خود را متوجه من كردند. به دنبال اين رخداد، عامليت ادمين اين پيج را واگذار كردم.
اخيرا متوجه شدم كه چندين مصاحبه با من در برخي سايتها منتشر شده در حالي كه هرگز رخ نداده و صوري است. تا جايي كه خودم از كارهاي روزانهام اطلاع دارم، جز روز نخست آغاز ماجرا كه با هدف اشاره به وجود «اشرار آنلاين» يك گفتوگوي كوتاه صوتي داشتم و سايت «جهاننيوز»، هرگز با رسانههاي مجعول رابطهاي نداشتهام و اگر چيزي به نقل از من و در قالب مصاحبه منتشر شده، مسووليتش بر عهده همان رسانه است و اگر كسي فايل صوتي يا تصويري از من در اختيار دارد، براي اثبات حقانيت خود آن را ارائه كند.
اگر اينطوري است كه با انتشار هر متني بتوان مدعي مصاحبه با آن فرد شد، من خودم فردا در همين وبلاگ متن مصاحبهام با عامل اصلي ترور «جان.اف.كندي» را منتشر ميكنم، ببينم چه كسي و چگونه ميخواهد آن را تكذيب كند.
The Pakistani Taliban have released graphic video footage of the execution of 16 Pakistani policemen and tribal guards who were captured last month following a cross-border raid from Afghanistan.
The video shows a masked Taliban commander angrily denouncing the men lined up before him, hours after they were captured in a firefight. «These are the enemies of Islam,» he declares.
Moments later the men are killed a hail of automatic gunfire, followed by individual shots to the head from a Taliban fighter who moves down the line of bodies, trailed by the camera.
Pakistani military spokesman General Athar Abbas said the footage was authentic. It had been made in north-western Dir district in the aftermath of a 1 June cross-border raid by Pakistani militants sheltering across the border in Afghanistan’s Kunar province.
«Up to 60 terrorists under the command of three leaders from Swat crossed from Afghanistan, killing 30 security personnel and burning six schools,» he said, describing the victims as a mixture of local border police and recruits from tribes.
Pakistan carried out a sweeping operation against the Taliban in Swat in 2009 but some fighters and commanders fled across the border into Afghanistan. In the video, which first appeared on the LiveLeak website, the Taliban leader accuses the men of being responsible for the execution of six children in Swat. «We will avenge the death of the children by doing the same to them,» he says, before opening fire.
The footage underscores the ruthlessness of fighting in Pakistan’s border areas, where the army has also faced allegations of massacres. Last year a separate video showed uniformed men clinically executing six suspected militants, reportedly in Swat.
The army chief, General Ashfaq Kayani, promised to investigate the shootings last October but has yet to publish any findings. Abbas said preliminary findings were «inconclusive» but could not say when the probe would be finalised.
The latest video highlights wider tensions between Pakistan and Afghanistan in the eastern border area, where uneasy neighbours have traded angry accusations in recent months.
Since last year Pakistan has complained of raids into its territory by Pakistani Taliban fighters sheltering in parts of Kunar and Nangarhar provinces that were previously occupied by US forces.
The Pakistani army has responded with intense cross-border artillery barrages that have killed up to 50 people and caused up to 12,000 Afghan civilians to flee their homes, according to United Nations and Afghan officials.
The shelling has whipped up a furious storm of protest in Kabul, with loud denunciations from President Hamid Karzai’s government, but Afghan security forces have not retaliated militarily.
The US military has refused to intervene. Washington has withdrawn all its forces from Nangarhar and most from Kunar, but special forces teams still operate in the area, carrying out raids on Taliban commanders.
The tensions underscore the growing military complexities as western forces, regional armies and myriad guerrilla groups manoeuvre in anticipated of expected peace talks.
The Pakistani indignation at cross-border raids is a change from the predominant narrative of recent years, when the country has long faced allegations that its intelligence and military have allowed the Afghan Taliban to use bases inside Pakistan to attack western forces in Afghanistan.
فیلم ویدئویی قتل ۱۶ نیروی پلیس پاکستان که توسط شبه نظامیان طالبان کشته شدند در اینترنت منتشر شد.
به گزارش آسوشیتدپرس، شبه نظامیان طالبان تصاویر اقدام تروریستی خود در کشتن ۱۶ نفر از نیروهای پلیس محلی پاکستان را در اینترنت منتشر کردند.
در این فیلم که امروز دوشنبه در پایگاه اینترنتی LiveLeak منتشر شد صحنه محاکمه این ۱۶ نفر توسط نیروهای طالبان دیده می شود. پس از قرائت اتهامات این افراد توسط یکی از شبه نظامیان که از جمله آن کشتن کودکان پاکستانی در دره سوات است، مردان مسلح به سوی آنان تیراندازی می کنند.
در ادامه این فیلم یکی از شبه نظامیان که چهره خود را پوشانده نیروهای پلیس پاکستان را دشمنان خدا خوانده و فرد دیگری نیز اقدام به شلیک تیر خلاص به سرهای آنان می کند.
در همین رابطه یک سخنگوی ارتش پاکستان ضمن تایید محتویات این فیلم از کشته شدن نیروهای پلیس محلی دره سوات توسط شبه نظامیان خبر داد. این منطقه در سال ۲۰۰۹ شاهد عملیات گسترده ارتش پاکستان علیه طالبان بود.